تبليغاتX
!شكسته نفسي ميكني بانو

!شكسته نفسي ميكني بانو

ترانه

دیر زمانیست دستی به سروگوش این خانه نکشیده ام.آن قدر که تا مرز متروک شدن رفته است.

از دلتنگی و دل و دماغ نداشته ام حرفی نیست که این حرفهای تکراری هم توجیهی برای سستی و کاهلی

ما اهالی قلم نمی تواند باشد.

به رسم ادب باید یک دل سیر عذر خواه دوستان و سرورانی باشم که در غیاب این حقیر همچنان یادم کرده اند

به مهر با وجود اینکه کم بودم و در سایه و گاه جوابی هم نگرفته اند.

1.اگر دلتنگ غزل و تغزلی ناب هستید-چون من- به وبلاگ حسام بهرامی عزیز سری بزنید.خبر های خوبی

برای مخاطبینش دارد. وبلاگ حسام بهرامی

2.به احتمال زیاد-به خاطر شرمندگی زیاد تر-دعوتی از شما عزیزان برای خوانش این پست نخواهد شد.

اگر حضور یافتید از هم اینک مرا شرمنده ی مهربانیتان بدانید.

3.به تازگی دبیر بخش ترانه ی نشریه ی ادبی-الکترونیکی "مایا" شده ام.بخش ترانه ی این ماه ِ نشریه

با ترانه هایی از دوستان عزیزم چون مهدی موسوی میر کلائی،علیرضا بندری،صابر قدیمی و خانوم

پرسا مقدس به روز خواهد شد(طی ِ چند روز آینده).

دوستان ترانه سرایی که مایل به نشر آثارشان  در نشریه ی  مایا هستند لطفا آثارشان را به آدرس ایمیل من،

hatef_khafan@yahoo.com ارسال بفرمایند.

مایا را از اینجا بخوانید

4.چند بند از ترانه ی حدودا جدیدم،هیچی:


دارم از حوصله ی تو سر میرم

جای خالی تو رو جا می خورم

بینمون هیچی نمونده اما باز

من هنوزم از همون هیچی پُرم

باید عادت بکنم،اما چطور؟!

وقتی اینجایی ولی دوری ازم

اشک ِ من پابند ِ بند اومدنه

اما تو دستاتو میشوری ازم

سر ِ این حوصله ها رفتنی ام

سمت ِ خنده های رو به راه تو

تو داری پاتو ازم پس می کشی،

اشک منو دامن ِ کوتاه ِ تو!

....


راستی،سلام دوستان!

نوشته شده در شنبه 8 بهمن1390ساعت 21:51 توسط رضا منزوی| |

سلام بر شما دوستان و همراهان عزیز


این روزها کم نمی نویسم اما دل و دماغ وبلاگ نویسی برایم نمانده.اگر دیر به دیر


برای عرض ادب خدمت میرسم به بزرگواری خود بر من کمترین ببخشید. 


تصمیم بر این شده که تا حد امکان از قرار دادن متن کامل ترانه در این جا خودداری شود


برای همین این بار  سه کار کوتاه محاوره ای میهمان من هستید.


تقدیم به شما بزرگواران:


1.

تو رو اونجوری که باید،ندیدم


بــا اینـکه اتفاق افتاده بودی


تو رو بعد چاهار سال دیدم اما


کنار همسرت ایستاده بودی


2.


به جز دوس داشتنت چیزی


دلـیـل ایـن تـمـایـز نـیـسـت


اگــــــه خـوابـیـدنـم بـا تـو


دیگه اسمش تجاوز نیست


3.


این همه بی توقع عاشقم نباش


انتظاراتمو بالا می بری


این عجیبیه که چطور یه کهکشون


راضی میشه به داشتن ِ یه مشتری!


و در آخر اینکه:


بیدار شو لعنتی!


این قصه برای خواب نبود.


یا علی

نوشته شده در دوشنبه 21 شهریور1390ساعت 6:46 توسط رضا منزوی| |

سلام به همه ی شما دوستان خوبم


این روزها سریال "آهستگی" به کارگردانی عبدالرضا صادقی به روی آنتن شبکه ی


استانی زنجان رفته(پخش به صورت یک شب در میان).خوشحالم که یک بار دیگر فرصتی


شد تا با این گروه همکاری کنم.در این اثر من با دوست عزیزم سعید پور علی در مقام


آهنگساز،تنظیم کننده و خواننده همکاری کردم. بزرگان عرصه ی موسیقی پاپ ما معتقد


هستند که برای تولید و خلق یک اثر باید عوامل اصلی آن کار عقاید و عواطفی نزدیک به هم


داشته باشند یا ساده تر بگویم با هم زندگی کنند و همه ی وقتشان را صرف تولید آن بکنند.


در مورد این پروژه باید عرض کنم که من و سعید هم واقعا با هم زندگی کردیم.


نزدیک به یک ماه در استودیوی شخصی سعید شب و روز کنار هم نفس کشیدیم


تا قطعه آهستگی خلق شد.امیدوارم فردا روز که پارسا کوچولوی پور علی


(پسر سعید) یک مرد شد بتواند پدر هنرمندش را برای این همه خانه نبودن هایش ببخشد.


اما ترانه ی آهستگی تقدیم به همه ی شما خوبان


واسه زندگی ،نه از رو عادته!

اگه تو سینه دلامون می تپه

کاش ما آدما فراموش نکنیم

دلی داریم که برامون می تپه

ما به زندگی دچاریم مثل یه سایه به دیوار

معنی زندگی این نیست،زنده بودن از رو اجبار

میشه این جوری نباشه،بینمون دوری نباشه

میشه زنده بودن ما این همه زوری نباشه

عاقبت عادت زندگی فقط

ما رو از زندگیمون سیر میکنه

لقمه ی دنیا بزرگه واسه ما

تو گلومون آخرش گیر میکنه

داریم آهسته می پوسیم چون که از ریشه بریدیم

زندگی یه جای دیگه اس*ما فقط خوابشو دیدیم

شیشه ی دنیا شکسته،عطر عشق ازش پریده

همه ی قصه همینه چاقو دسته شو بریده

میشه این جوری نباشه،بینمون دوری نباشه

میشه زنده بودن ما این همه زوری نباشه

برای  پخش آنلاین و یا دانلود قطعه ی  آهستگی اینجا کلیک کنید

نوشته شده در شنبه 15 مرداد1390ساعت 3:6 توسط رضا منزوی| |

سلام لطفا متن زیر را بخوانید و در صورت امکان در وبلاگ خود قرار دهید

(خانه ی حسین منزوی در آستانه ی تخریب قرار گرفته است)


غفلت ميراث فرهنگي و شهرداري زنجان

،سرانجام تلخ خانه بزرگ‌ترين غزلسراي معاصر

همسايه‌ها در خانه حسين منزوي زباله مي‌ريزند

 

 نسرين ظهيري: جست‌وجويمان براي پيدا كردن خانه

حسين منزوي كه عده‌اي او را بزرگ‌ترين غزلسراي معاصر مي‌دانند در تهران به

جايي نرسيد و گذارمان افتاد به شهر آبا و اجدادي‌اش زنجان و از برادر او

سراغ خانه‌برادر شاعرش را گرفتيم و ديديم قصه خانه‌اش مثل روزگارخودش

داستاني و وضعيتي دارد پر آب چشم. بهروز منزوي زحمت قبول كرد و در يادداشتي

به شرح اوضاع خانه پرداخت. راستش نوشته ايشان چنان شيوا بود و درقالب‌هاي

كارروزنامه مي‌گنجيد كه ترجيح دادم اين بار صفحه مشاهير مهمان دست نوشته

اديبانه و فاخرانه برادر شاعري باشد كه در سوگ و ماتم خانه بزرگ برادر

شاعرش غمگين نامه است.

بهروز منزوي

بهروز منزوي برادر حسين منزوي در پي اصرار خبرنگار روزنامه تهران امروز

اين سطور را مي‌نويسد تاظاهرا پاسخي دهد به سوالات ايشان و در واقع با

افسوس،تولد و مرگ خانه حسين منزوي را شتاب آلوده قلم انداز كند. اما آيا

اين نوشته پاسخي هم خواهد داشت؟پاسخي هم براي من به عنوان برادرو وصي حسين

منزوي و هم براي

علاقه مندان آن بزرگ؟ سوالاتي كه غرور ايل و تباري‌ام اجازه طرح صريح

آنها را نمي‌دهد و نخواهد دادو در صورت طرح صريح نيز آيا از طرف آناني كه

به عنوان «مسئول»

بر اسب قدرت و نخوت مي‌تازند،خواهد يافت؟من كه با اطمينان مي‌گويم نه!

اما اين هم هست كه تاريخ چشم‌هاي تيز بين و دست‌هاي ماهري دارد و مدام در

حال غربال است و كلا اين قاضي پير دمش گرم، خيلي با مرام وخيلي با حال است.

 

يك- حدود سال 1250 شمسي

وقتي حاج خليل معروف به حاجي آخوند خانه‌اي در محله «يدي بوروخ»زنجان بنا كرد نمي‌دانست كه

هفتاد، هشتاد سال بعد در همان خانه،نوه‌اش محمد صاحب پسري ‌شد وعروسش

عاليه خانم او را به ياد برادر ناكام خود كه در انقلاب مشروطيت به نحو

مرموزي ناپديد شد،حسين نام خواهد نهاد. او وقتي خشت بر خشت و سنگ بر سنگ

مي‌نهاد و ديوارهاي خانه‌اش را بالا مي‌آورد نمي‌دانست كه بعدها در همان

خانه نتيجه‌اش سنگ الفاظ و معاني را بر دوش خواهد كشيد تا خانه دلكش

ودلنشين شعر فارسي را دلگشا‌تر و دلنوازتر سازد. حاجي آخوند كه بعدها به

خاطر عزلت و گوشه گيري‌اش از صاحبان قدرت رسمي و غير رسمي نام خانوادگي

منزوي را براي خود برگزيد نمي‌دانست كه سال‌ها بعد خانه‌اش به نام «خانه

حسين منزوي» شناخته خواهد شد.

دو- سال 1350 شمسي

وقتي پدرم -شاعر فاضل-زنده ياد محمد منزوي آن خانه موروثي را بازسازي

مي‌كرد پسرش حسين اولين دفتر شعرش، حنجره زخمي تغزل را تازه به چاپ سپرده

بود و هم بدان خاطر جايزه ادبي فروغ فرخ زاد را نيز صاحب شده بود. پدر همه

جاي آن خانه را رنگ ديگر داد.شيرواني و سقف اما هنوز روي دوش ديوارهاي خشتي

يك متري بود. بر دوش جد اعلاي من،حاج ملا خليل،حوض و باغچه كمي كوچك‌تر

شدند و گاهي ماهي‌ها جايشان تنگتر شد اما تو چه مي‌داني كه اطلسي‌ها كيپ هم

چه عصرهاي خوشي عطري براي ما مي آفريدند خاصه كه پدر روي سنگ فرش حياط آب

هم مي‌پاشيدو....

سه- 1380

پدر كه پير شد و بيمار، خانه هم به يكباره پير و بيمار شد. چرا كه

پرستار دلسوز خانه خود به بستر افتاده بود، براي همه پدر مهم‌تر از خود

خانه بود و خانه موروثي همراه با پدر افسردو پژمردمولي هنوز زنده بود.

چهار-ارديبهشت 1383

وقتي حسين منزوي براي آخرين بار روي برانكارد ، خانه موروثي را به مقصد

بيمارستان ترك مي‌كرد گفت چراغ‌هاي خانه را روشن كن!كردم. ديوارها و

درخت‌ها را خوب نگاه كرد كنار حوض به اشاره دست متوقف‌مان كرد. آن دو ماهي

قرمز كه خودش براي ايليا برادرزاده‌اش خريده بود،آمدند به سطح آب و با او

وداع كردند. سگش به دنبال برانكار ضجه مي‌زد و خانه در حال احتضار بود!

پنج-خرداد 1383

در مراسم ختم،هفتم و چهلم حسين هر كس رسيد بعد از اظهار تاسف از درگذشت

حسين در مورد خانه‌ او هم دل سوزاند.مقامات و رجال غليظ‌تر و شديدتر

بودند. من كه البته نمي‌شناختمشان اما دوستان مي‌گفتند اين آقا نماينده

مجلس است، آن يكي مي‌زند براي نمايندگي دور بعد.اين عضو شوراي شهر استان

است و يكي ديگر مي‌كوبد براي عضويت در شوراي بعدي.اين معاون استاندار است

آن يكي رئيس ارشاد و اين يكي‌ها بعدا

رئيس و معاون و مدير خواهند شد.البته

خدا پدر شهردار و رئيس ميراث فرهنگي را وقت را بيامرزد كه اصلا نه آمدند و

نه وعده‌اي دادند!

شش- بي‌تاريخ

مراسم و مجالس و نكوداشتها تمام شده‌اند.تب‌هاي تند خيلي زود به عرق

نشسته‌اند.وعده‌ها مطابق معمول وعيد از آب درآمده‌اند.خانه حسين منزوي را

فقط دوستانش در مي‌زنند و بيشتر از شهرهاي ديگر مي‌آيند و حلقه بر در

مي‌كوبند.

خانه محتضر اما واكنشي نشان نمي‌دهد او با ديوارهاي رنجور و سقف

ناسورخود خو كرده و در انتظار مرگ نشسته است. همسايه‌ها آشغال‌هاي خود را

به خانه حسين منزوي پرتاب مي‌كنند و شهرداري و سازمان آب و برق و گاز

قبض‌هاي خود را از لاي در سر مي‌دهند تو. چند بار هم سارقين ناگزير ناشي به

كاهدان مي‌زنندو تتمه

شير آلات و روشويي و حتي درهاي آلومينيومي را مي‌كنند و مي‌برند!خانه حسين منزوي به عنوان ميراث فرهنگي عجب ارج و قربي دارد!

هفت-مهرماه 1389

از سر ناچاري و به اجبار «خانه حسين منزوي» كه براي همسايه‌ها كانون

خطر و براي شهرداري زمين متروكه تلقي مي‌شود و بيم فرو ريختن ديوارها و

عواقب احتمالي‌اش نگران زا شده است به قيمتي نازل فروخته مي‌شود تا احتمالا

تبديل به آپارتمان شود. خانه مي‌ميرد!

نقل از روزنامه ی تهران امروز

سه شنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۰

نوشته شده در پنجشنبه 13 مرداد1390ساعت 20:12 توسط رضا منزوی| |

1.سلام

2.از لطف شما دوستان عزیز بابت اینکه هنوز به این خونه سر میزنید بسیار ممنونم

3.اگه فرصت نشد  به دیدن کارهای دوستان برم بسیار

معذرت میخوام به زودی به دیدارتون میام (این چهار پنج روز من فقط وقت کردم نظراتو

تایید کنم،فقط همین)

4.اوضاع داره خوب پیش میره.  این بار زود تر از موعد آمده ام که شما را

(یاران همیشگی ام را)در خوشی ام شریک کنم ،شما که پیشتر همیشه شریک


دردهایم بوده اید(هرچند یاد گرفته ام دل به این خوشی ها و درد ها نبندم).


5.چند روز ی میهمان یکی از دوستان عزیزم و یکی از غزل نویسان موفق و


جوان کشورمان،امید صباغ ِ عزیز در کرج بودم.

با امید،روزهای شیرین زیادی را گذرانده ام و خاطرات مشترک زیادی در کنارش دارم.

خواستم از اینجا تشکری بکنم از میزبان و دوست بسیار عزیزم.ممنون امید جان!

در اینجا بخوانید  بخشی ازغزل  امید عزیزرا که چند هفته پیش با صدای فرزاد حسنی


 دربرنامه ی "اینجا شب نیست " پخش شد . با امید متفق القول شدیم که فرزاد

شعرش را بهتر از او خوانده است:-)

بی عشق ،هیچ فلسفه ای در جهان نبود

احساس در"الهه ی ناز بنان"نبود

بی شک اگر که خلق نمیشد "گناه عشق"

دیگر خدا به فکر "شب ِ امتحان"نبود



.......

دیشب دوباره از تو چه پنهان دلم گرفت

با این که پای هیچ زنی در میان نبود!

برای خواندن این غزل و کتابهای امید به وبلاگ او

(که در قسمت لینک دوستان قرار دارد) مراجعه کنید.

یا علی


نوشته شده در سه شنبه 21 تیر1390ساعت 13:57 توسط رضا منزوی| |

Design By : nightSelect.com