باز این چه شورش است...

غریب و گردآلود
دلم مسافر بود ...
...........
شبی که شانه شهر نجیب زخمی شد
و ثقل آتش و آوار را تحمل کرد
دل، این مسافر خسته
کنار مرقد شش گوشه ای تأمل کرد
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۷ ساعت 13:55 توسط رضا منزوی

غریب و گردآلود
دلم مسافر بود ...
با خودش می جنگه هر کسی که مرگ