غریب و گردآلود

دلم مسافر بود ...


...........

شبی که شانه شهر نجیب زخمی شد

و ثقل آتش و آوار را تحمل کرد

دل، این مسافر خسته

کنار مرقد شش گوشه ای تأمل کرد